گردباد دامن صحرای بیسامانیم
هیچ کس را دل نمیسوزد به سرگردانیم
چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من
هست در وقت گرانبها سبک جولانیم
راز پنهانی که دارم در دل روشن، چو آب
بیتامل میتوان خواند از خط پیشانیم
هر کجا باشم بغیر از گوشهٔ دل در جهان
گر همه پیراهن یوسف بود، زندانیم
در غریبی میتوان گل چید از افکار من
در صفاهان بو ندارم، سیب اصفاهانیم
در چنین وقتی که میباید گزیدن دست و لب
از خجالت مهر لب گردیده بیدندانیم
دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو
میدهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم
میکند بیبرگی از آفت سپرداری مرا
وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم
بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم
میشود معمور صائب هر که گردد بانیم
_________________________
اشک است، درین مزرعه، تخمی که فشانیم
آه است، درین باغ، نهالی که رسانیم
از ما گلهٔ بیثمری کس نشینده است
هر چند که چون بید سراپای زبانیم
بیداری دولت به سبکروحی ما نیست
هر چند که چون خواب بر احباب گرانیم
چون تیر مدارید ز ما چشم اقامت
کز قامت خم گشته در آغوش کمانیم
گر صاف بود سینهٔ ما، هیچ عجب نیست
عمری است درین میکده از درد کشانیم
موقوف نسیمی است ز هم ریختن ما
آمادهٔ پرواز چو اوراق خزانیم
از ما خبر کعبهٔ مقصود مپرسید
ما بیخبران قافلهٔ ریگ روانیم
عمری است که در خرقهٔ پرهیز چو صائب
سرحلقهٔ رندان خرابات جهانیم


آرشیو شعر ایران و جهان:ملک الشعرای بهار